تبليغاتX
برای زن افغانستانی





















برای زن افغانستانی

خود را کشف و باور کنیم آنوقت زندگی را خواهیم چشید.

دمکراسی  آن نیست که مرد

نظر خود را درباره ی سیاست بدهد

بی اینکه کسی به او اعتراض کند

دمکراسی

 آن است که زن

نظر خود  را درباره ی عشق ابراز دارد

بی اینکه کسی او را به قتل برساند.

 (شعری از سعادالصباح از کتاب در آغاز زن بود)

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت11:20توسط صارمه | |

 بنده خدايي كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب دعايي

 را هم زمزمه میکرد. نگاهی به آسمان
  

لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :

- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعدوبرقی

  درگرفت و در هياهوى رعدوبرق  ، صدايى از

 عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت23:42توسط صارمه | |

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت22:46توسط صارمه | |

در ازل خدا همه انسان ها را جسما خلق می کند و بعد تفکیک جنسیتی قائل شده و می

خواهد که مردها و زن ها در دو صف قرار گیرند تا هر کدام را هدیه ای دهد. و خلایق در دو

ردیف مجزا و پهلوی  هم قرار می گیرند . اینبار اول نوبت مردها می رسد و خدا مرد اول را قدرت

هبه می کند ،مرد دوم عظمت ، مرد سوم شهرت ،ومرد چهارم شوکت ،مرد پنجم صبر،...

خدا در حال تقسیم است که پچ پچ و همهمه زنان به آسمان بلند می شود .زن ها

بی طاقت می شوند، پاهایشان درد گرفته  از شدت حسادت می خواهند تا لقدی (لگد)

نثار مردها کنند اما قدرتش را خدا نداده و خدا می گوید صبر کنید اما صبر را هم

 به آن ها نداده . خدا در گوش اولین زن می گوید سرگروه باش و بقیه را آرام کن و بدان چیزی

را به شما خواهم داد که همه مردها از قدرتمند و با عظمت و صبور و با شان و شوکت و ..

در مشت شما باشند و در واقع همه نعمات برای شما باشد فقط این را به باقی زن ها نگو.


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت21:50توسط صارمه | |

  شارل بودلر از پیشوایان سمبولیزم با ترجمه دکتر پرویز ناتل خانلری:

«چه ذهن کودکانه ای!

«نکته مهم را فراموش نکنیم ،ما همه جا،بی آنکه بجوئیم،از بالا تا پایین

 نردبان تقدیر،منظره ملالت آور شهوت را دیده ایم:

«زن را دیده ایم.این بنده ی پست،خودبین و ابله ،که خود را می پرستد

 بی آنکه بر پستی این کار بخندد و خود را دوست می دارد بی آنکه هرگز

دلش سیر شود .و مرد را دیده ایم،این ستمگر شکمخواره،غارتگر و خشن

و زرپرست که بنده بندگان است و جوئی در گندابی روان.


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت20:57توسط صارمه | |

یک نهاد بین المللی مدافع حقوق زنان می گوید بیش از هشتاد و هفت درصد

 زنان در افغانستان با خشونت خانوادگی مواجه اند.

سازمان حقوق جهانی (Global Rights)، که موضوعات مربوط به حقوق بشر را در جهان

بررسی می کند، می گوید خشونت خانوادگی در افغانستان در حال افزایش است.


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت20:16توسط صارمه | |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و وول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت20:28توسط صارمه | |

گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

 عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت20:49توسط صارمه |

 

حافظ شيرازي

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

               

 صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت21:10توسط صارمه |

خدا خر را آفرید و به او گفت:تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.خر به خداوند پاسخ داد:خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت20:13توسط صارمه |